فکروذکر

فکروذکر

بی وضو وارد نشو....میکده حمام نیست

نردبان

دزدي از نردبان خانه اي بالا مي رفت. از شيار پنجره شـنيد
که کودکی مي پرسد:«خدا کجاست؟» و صداي مادرانه اي پاسـخ
مي دهد:«خدا در جنگل است ، عزيزم». کودک مـي پرسـيد:«چـه

کار میکند؟» مادر مي گفت:«دارد نردبـان مـي سـازد.» دزد
از نردبان خانه پايين آمد و در سياهي شب گم شد.
سالها بعد دزدي از نردبان خانـه حكيمـي بـالا مـي رفـت. از
شيار پنجره شنيد که کودکی مي پرسد:«خدا چـرا نردبـان مـي
سازد؟» حكيم از پنجره به بيرون نگاه آرد، به نردبـاني که
سالها پيش، از آن پايين آمده بود، و رو به کودك گفت:«بـراي
آنكـه عـده اي را از آن پـايين بيـاورد و عـده اي را بـالا
ببرد.»
 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


به وبلاگ ماخوش آمدید... فقط نظر فراموش نشه عزیزان.. مارو هم لینک کنید..

آخرين مطالب